مولانا محمد بن احمد بيغمى
21
داراب نامه ( فارسى )
چون اين كلمات بشنيد دلش در لرزش درآمد . گفت كه نامش چيست ؟ گفت : دو نام دارد . آنچه خلق ميگويند شاه خوبان نام دارد اما آنچه پدر و مادر ميخوانندش عين الحيات ميگويندش . آنگه بسيار از جمال و كمال او بگفت . فيروز شاه روى بطيطوس حكيم كرد و گفت : اى حكيم يافتيم آنچه مىطلبيديم ! بيت : آنچه دل اندر طلبش مىشتافت * در پس اين پرده نهان بود ، يافت ! مگر خداى تعالى اين دختر را روزى ما كرده است كه در خواب با ما نمودند و از عالم غيب خداى تعالى سياوش را فرستاد كه آنچه ما در خواب ديديم بما گفت . اكنون در پى كار باشيد تا باشد كه وصل او نصيب ما شود . سياوش چون از خواب ديدن فيروز شاه و عاشق شدن او معلوم كرد ، روى خدمت بر زمين نهاد و گفت : بنده چند وقت در يمن بودهام و از نيك و بد آن دختر نيكو ميدانم كه از چند جا بطلب آن دختر فرستادند و او را طلبكارى كردند ، هيچ كدام را قبول نكرد . به علت آنكه نقاشى استاد دارد كه هركس كه طالب او مىشود ، آن نقاش را بدان مملكت مىفرستد تا آن نقاش صورت آن شخص را نقش مىكند و بر او مىآورد . او در آن صورت نگاه مىكند و صورت خود را در آينه مىبيند چون خود را نيكوتر مىبيند آنكس را قبول نميكند . طيطوس حكيم گفت : اى سياوش تدبير اين قصه چون كنيم و اين كار را چون پيش بريم ؟ با ملك داراب بگويم تا كسى بيمن بفرستد و آن دختر را از براى فرزند خود خواستارى بكند ؟ سياوش گفت : اگر ملك داراب بفرستد شايد كه سرور يمنى [ كه ] پادشاه متكبرست قبول نكند ، موجب فتنه شود ، و اگر سرور قبول كند ، دختر قبول نكند ، هيچ فايده نكند كه پدر با او شرط كرده است كه ترا به كسى دهم كه رضاى تو باشد . گفتند : پس چارهء اين كار چه باشد ؟ سياوش گفت : بنده چارهء اين كار بكنم . بنده را اجازت بدهيد كه من بروم بيمن و اين كار را كه آرزوى شاهزاده است براى شاهزاده برآورم . گفتند : چون كنى ؟ سياوش گفت : آنچه عقل من اقتضاى آن مىكند بگويم ، اميد هست كه موافق دولت